دو به توان دو به توان دو

چند تا چیز
 
یک . خیلی خوب است که حرف هایمان، کارهایمان و خودمان را قبول کنیم. بعد اگر خواستیم میتوانیم همه ی این ها را  اصلاح کنیم. ولی اینکه هر غلطی که میکنیم را توجیه کنیم و آخرش هم کسی جرات نداشته باشد حرفی بزند چون بالاخره ما کنکور دادیم و آمدیم دانشگاه تهران و "خیلی خوبیم" خوب نیست. تو خودت را بکشی، حرفت را عوض کنی، راجع به نسبیت خوبی و بدی صحبت کنی، من را محکوم کنی، پیام هایت را پاک یا تصحیح کنی و... این چیزی که من گفتم خوب نیست، واقعا خوب نیست.

یک/یک . دانشگاه پولی اشکال دارد. توجیهش هم این نیست که منِ دانشگاه تهرانی چون "بهترم" حقم است پول ندهم و آن کسی که آزاد است "باید" پول بدهد چون اگر واقعا درسخوان بود الان آزاد نبود.

یک/دو . شخصا هیچ وقت در این بحث ها شرکت نمیکنم. ولی اگر شرکت کنم، چیزی بگویم و بعدا دلیلی برایش نداشته باشم نمیزنم ریز حرفم.

یک/سه . من حتی بحث نکردم!

دو . شاید مشکل من است. بقیه دختر ها نه اینجوری اند نه ازین مشکل ها دارند. شاید بهتر است برگردم به دوران تنهایی و بی دوستی ام.

سه . شما عقده های دبیرستانتان را در دانشگاه تخلیه نکنید، خود به خود بزرگ خواهید شد. :)) کتاب درست و حسابی هم بخوانید.

چهار . گارد یعنی دو نفر باشند. یکی شان همیشه به تو راست بگوید و دیگری دروغ. به خودت هم ثابت شده باشد کی دروغ میگوید. بعد یه روز دروغگو بگوید راستگو دروغ میگوید و تو حرفش را باور کنی.

پنج . تو یک سر داری و هزار سودا. من هم میدانم. ولی دلم تنگ شده.

شش . جدیدا به همه چی شک میکنم. به درک کردن. به اینکه هم من درست میگویم هم تو.

+ این تو ها و شما ها هیچ کدامشان مثل هم نیستند.

منبع این نوشته : منبع
دانشگاه ,دروغ ,کنی، ,کنیم ,دروغ میگوید

پانزده

خودِ دانشگاه تهران 1 :

من دیشب نخوابیدم تقریبا. بعد حدود 2 ساعت هم انتخاب واحد میکردم، آخرش تونستم 18 واحد بردارم. درسایی که توو برنامه هست رو یا نمیشه برداشت چون برای ورودی ها برداشته سیستم، یا امتحاناشون تداخل دارن، یا اینکه درس توو برنامه هست ولی توو لیست انتخاب واحد نیست! دانشکده ی ما هم از علوم دور افتاده. تازه همه ی عمومی هام رو پردیس علوم برداشتم. بس که خوبَن مسئولین آموزش. :| اختصاصی هایی هم که میتونم بردارم محدودن چون به سریشون تداخل دارن(توو خودِ دانشکد فیزیک :|)، اختیاری هم نداریم :| دانشکده های دیگه هم کداشون بسته ست برای ما.

18 واحد :( ترم دو 20 واحد داشتم :( بعد الان که میتونم تا 24 واحد بردارم، 18 واحد :| تازه من شانس هم آوردم :||| مسئولین خسته نباشند.


خودِ دانشگاه تهران 2 :

-این دختر منم تهران بوده. خودِ دانشگاه تهران.

+آره منم همونجام :| :| :| :| :| :|


یا این


-کدوم دانشگاه؟

+تهران.

-خودِ دانشگاه تهران؟

+نه، داداشش :| :| :|


توضیح : من صرفا ازین نوع رفتار خوشم نمیاد. وگر نه هیچ گونه احساس خوبی نسبت به "دانشگاه تهرانی بودن" ندارم. از همون اولم نمیخواستم.


پوکر فیس بیجا :

اصلا قسمت چهارِ رادیو چهرازی رو مخصوص شما درست کردن. نمیدونین مگه؟
مشکل هم میدونم چیه. مهربونی بی جای خودمه.
هم :|

بورژوازی :
شما خودت برده ی بورژوازی هستی. حتی بورژوا نیستی! "برده ی بورژوازی" هستی :)) از ویژگی های مهم برده ی بورژوازی اینه که یادش رفته از کجا اومده. اصلا اگه تونستی دیگه برده ی بورژوازی نباشی، من بهت این حق رو میدم که با برده داری صدر اسلام مخالفت کنی!

+از ویژگی های بارز دهه شصتی هایی که میشناسم همین دووری از بورژوازیه. بعد اینا با این همه خوبی تازه میگن نسل سوخته هستن. نه عزیزم: سوخته ماییم :| سوخته منم.

 دغدغه:
"من خونه نیستم، گوشیم هم خاموش شده. شاید دیر برسم خونه. بهش بگو اگه خسته بود بخوابه."

خستگی :
دارم میمیرم.


منبع این نوشته : منبع
واحد ,بورژوازی ,برده ,دانشگاه ,خودِ ,تهران ,خودِ دانشگاه ,دانشگاه تهران ,بورژوازی هستی ,انتخاب واحد ,خودِ دانشگاه تهران

چهارده

بیماری ای به نام توهم :
میدانی مشکل نه منم نه تو. مشکل آن آدم هایی هستند که نمیشناسندت و طوری رفتار میکنند انگار خیلی مهمی و آن آدم های مودبی که مستقل از اینکه تو کی یا چی هستی احترامت میکنند. بعد میشود این. بعد میشوی این! فکر میکنی خیلی خوبی. بعد روی منِ بیچاره هم استقرا میزنی میشود این.


گیر :
باید پیشتان آمده باشند. این آدم هایی که هی میپرسند چرا. مثلا "من پوستم به آبِ فلان منطقه نمیسازد" بعد در جواب میگوید چرا؟ خب چرا و درد. اصلا مگر چرا دارد.  :|
حالا این که مسئله ای نیست اصلا. یک وقت هایی یک چیز هایی را میخواهی برای خودت نگه داری. اصلا نمیخواهی بگویی. اصلا کلمه ی مسخره ی "بیخیال" هم برای همین وقت هاست! یا مثلا یک چیزی را در پرده میگویی، معلوم میشود یه جاییش هست که دوست داری نگفته بماند. میپرسند چرا؟ خب میخواستم بگویم تا الان گفته بودم :| خیلی خوب است وقتی از دیگران راجع به زندگی خصوصی شان، خانواده شان، اعتقادشان، مشکلاتشان و ... می پرسیم یک اپسیلون بیشتر کالری بسوزانیم و بعدش بگوییم "اگر میخواهی بگو، اگر بهترت میکند". هم احترام خودت را حفظ میکنی هم شعور آن بیچاره ی بدبخت را.

بقیه اش باشد برای بعد.

منبع این نوشته : منبع
هایی ,اصلا ,خیلی ,میشود

سیزده : بس که شگون نداری "عزیزم"

جالب اینجاست که من میدونم داره استقاده میکنه و خودش هم قبول میکنه. بعد ناراحت میشه و میگه نمیخواد من فکر کنم داره از من استفاده میکنه!

روو رو برم! بگردم! بمیرم! آخه این همه رو از کجا آوردی "عزیزم"؟


یه حالتی از من هست شبیه دیواره. فقط گوش میده و دیگه هیچی براش مهم نیست. دیوار... یا حالا سقف مثلا :)) الان اونجوریم.


+یه هینت هم به دوستان جان بدم : من وقتی دیوار میشم همیشه لبخند میزنم و همه چی برام میمون و مبارک میشه و در حقیقت اصلا به یه ور دلم هم نیست همه ی چیزایی که میشنوم! همون وقتایی که هر چی بگه ناراحت نمیشم.



منبع این نوشته : منبع
میکنه

دوازده

بعضی ها مینویسند تا ذهنشان آرام بگیرد. همینطوری...
یعنی بعضی وقت ها اصلا نیاز داری بنویسی. منظورم بلاگ و خاطره و این چیز ها نیست. مثلا یک چیزی هی تووی ذهنت رژه میرود، مینویسی اش، آرام میگیرد. مثلا شعری، آهنگی، گاهی آدمی... آدمی!
نمیگویم ننویس. باید بالاخره یک جوری آرام بگیری... بنویس ولی نوشته هایت را بسوزان. بنویس ولی یک جایی که نمانَد برایت. بنویس ولی نه در کتاب فرانسه ات! نه در نوت هایی که شاید بعدا بخوانی! که اگر روزی خواستی دوباره بخوانی اش و نوشته هایت را دیدی صد بار خودت را لعنت نکنی! صد بار از خودت متنفر نشوی، ناراحت نشوی، بی خواب نشوی، بی تمرکز نشوی! بنویس ولی نه در جایی که بماند.

میبینی؟ کجایی؟ نه، میدانم نمیبینی. نوشتن هم خوب نیست دیگر. کتاب هم خوب نیست. هیچ چیز خوب نیست.
 گذشته ات و تمام بقایایش را باید بسوزانی! گذشته ای که همه جا هست، تووی کتاب هایت، تووی کاغذ هایت... تووی اتاقت، روی تختت. تووی خانه تکانی عید، تووی اسباب کشی! هیچ کس هم شک نمیکند چرا میلی به تمیز کردن اتاق خودت نشان نمیدهی ولی به همه کمک میکنی! از وسایلت میترسی! از کتاب ها و کاغذ هایت. از خودت میترسی. فرار میکنی.

 الان تازه عادت کردم! تهران انقدر دوور شده بودم از همه ی این خاطرات که دیدن اتاقم را هم نمیتوانستم تاب بیاورم؛ یکی دو هفته میآمدم مشهد تووی اتاق خواهرم میخوابیدم!

+فقط، تووی نقاشی هایی نیست که بچه ها برایم کشیده اند. چقدر دلم تنگ شده برای تک تکشان. نقاشی ها را هم یک روز باز کردم نمیدانم کجا گذاشتم. تووی اسباب کشی شاید پیدا شوند..
++فکر کنم خانه را که عوض کنیم بهتر شود.
+++شاید باید یاد بگیرم شعر بگویم؟

منبع این نوشته : منبع
تووی ,خودت ,کتاب ,هایت ,بنویس ,نشوی، ,تووی اسباب ,کاغذ هایت ,نوشته هایت

یازده

اعتراف میکنم

که تقریبا هیچی از قسمت 8 ام نفهمیدم :|

شاید یه مقداریش به خاطر تمرکزی هست که امروز ندارمش. :-؟ نمیدونم

ولی نفهمیدم. اصلا نمیدونم داره چیکار میکنه... همینجوری از راه اومد شروع کرد به انتگرال گرفتن :-؟ چرا خب؟ شاید کتاب رو بخونم بفهمم... شاید.


آپدیت : دوباره دیدم و فهمیدمش :) اصلا مگه میشه نشه؟


منبع این نوشته : منبع
شاید

نه

هم سحر خیز باشی مثل خروس!

هم شب تمرکزت زیاد باشه :) 

میدونی یعنی چی؟

الان تازه میخوام پاشم چایی درست کنم :))


من وقتی از کتابام دورم به رفتارم فکر میکنم. به کارایی کردم. بعد همیشه نتیجه ش یک چیزه : من ضایع ترین آدم دنیام. اصلا نمیدونم چجوری رفتار کنم. مخصوصا با آدمایی که برام مهمن.

هرچی بیشتر به این موضوع فکر میکنم بیشتر به حماقت خودم پی میبرم.


تقریبا توو هیچ کانالی نیستم. قبلا یکی دو تا اخبار بود، از اونا هم اومدم بیرون. اخبار چرا؟ چرا اعصابم خورد بشه و نتونم درس بخونم. :| بلاگ قبلیم و صفحه ی فیس بوکم رو هم به همین دلیل حذف کرده بودم. بعد دیدم بلاگ فرق میکنه.(الان هم همین طور که میبینین اینقدر ننوشتم که هر روز دوست دارم پست بذارم.) ولی موقع انتخابات با بلاگ هم درگیر شده بودم، دیگه نباید درگیر بشم، با هیچ چیز، درباره ی هیچ چیز و هیچ کس. حیف نیست؟


دیروز داشتم فکر میکردم... قبلا من وقتی یه چیزی رو شروع میکردم چی میشد که خوب میشدم توش؟ فکر میکردم از همه عقبم(به طور ذاتی، اصلا نمیدونم چرا) بعد کلی تلاش میکردم. بعد یه روز صبح از خواب پا میشدم میدیدم جلو ام خیلی هم زیاد. بعدش یه اتفاقایی افتاد که خوب نبود البته. ولی الان تموم شده. بعد حال خودم رو مقایسه کردم با اون گذشته ی خوبِ بسیار دور، دیدم شبیه اون اولاشم... دارم تلاش میکنم :) و چقدر خویه که بعد از دو سال تقریبا تمام اثراتش، و خاطراتش، پاک شدن. نیستن! دیگه یادم نمیاد. بیاد هم ناراحتم نمیکنه. مگه اینکه چییییی بشه :)


+نه تنها ضایع ام. بی لیاقت هم هستم. :)



منبع این نوشته : منبع
میکردم ,بلاگ ,میکنم ,الان ,اصلا نمیدونم