صد و سی و هفت

رفتیم امتحان کارگاه دادیم 

رفتیم سر کلاس علی شجاعی

بعدش ناهار خوردیم

هی چرت و پرت گفتیم ، هی چرت و پرت

رفتیم سر کلاس زبان

بعد اومدیم بازم چرت و پرت گفتیم 

بعد من گفتم میخوام برم ، دوستان گفتن نرو گفتم باشه 

بعد رفتم قهوه گرفتم بهم گفتن تک خور

بعد رفتم کنفرانس دکتر مشحون

امیرعلی داشت خودشو تیکه پاره میکرد. میگم خب حرف من یادت رفته دیگه ، منم ناراحت نشدم که :) 

بعد رفتیم دوباره نشستیم چرت و پرت گفتیم

بعد دوستی درس داد و ما گوش دادیم و ناراحتش کردیم چون فکر میکرد خواب مون برده

بعد بازم چرت و پرت گفتیم 

رفتیم بوفه و من شرمنده شدم

از بوفه اومدیم بیرون و من اول خوشحال شدم، بعد له شدم.  خوبه قبل از اینکه کاری رو انجام بدیم به بازخوردی که میتونه روو دیگران داشته باشه توجه‌کنیم.  مخصوصا اگر دیگران جنسیت متفاوتی دارن. 

بعد رفتیم بازم چرت و پرت گفتیم 

خوابم میومد، نشست اونجا نگاهم کرد. بعد بهش میگم نگاهت سنگینه، فکر میکنه من توهم زدم و خیره شدن هاش به افق رو نگاه فرض کردم :)  خنگ! 

بعدش موش و گربه ی عبید زاکانی خوندم

بعدش اپرای عروسکی حافظ دیدم....  و چقدر دلم میخواست گریه کنم

بعدش دیر شد، اومدیم خابگاه 

رفتم حموم

تا میخواستم بخوابم، عربده ها شروع شد. 


+آدم میتونه سعی کنه حسود نباشه ، ولی دلش میخواد خب! 

++ آدم اول: (در حال کمک به آدم دوم برای گفتن ویژگی های من)  کیوته

آدم دوم : آره کیوته

آدم سوم : نه کیوت نمیشه گفت....  و همینجوری فکر میکنه! 

حالا یه بارم دو نفر داشتن توافق میکردن سر کیوت بودن بنده!  اومده میگه بستگی داره کیوت رو چی تعریف‌ کنیم!  :)) 


+++ از دیشب که اومدم خابگاه دارم شدیدا به این فکر میکنم که لازمه حدود رو رعایت کنم. 


منبع این نوشته : منبع
رفتیم ,بعدش ,گفتن ,کیوت ,بازم ,اومدیم

صد و چهل و یک

شنیدم بوو خیلی تداعی کننده ی خوبیه.  حتی شنیدم قوی ترین تداعی کننده س...  و توو زندگی من تنها کسی که تقریبا همیشه اذکلن میزنه بابامه.  چقدر دلم براش تنگ میشه بعضی وقتا.  همینجوری توپ خیابون میرم... 

یه استادی هم داریم، مچ دستش منو یاد بابام میندازه.  بابام‌ شاید قشنگ ترین مچ هایی رو داره که تا الان دیدم.  (باشه اصلل، من فروید رو تایید میکنم.) 

البته  این مسئله درباره  ی مامانمم هست ولی بابام بیشتر‌. 

و‌صد البته ، قبلا یه ادکلنی داشت که خیلی ازش بدم میومد! 


بعد، مشکلیه که من با سلبریتی ها دارم.  اصلا فرق نمیکنه مازیار فلاحی باشه یا کیهان کلهر یا هر کی. نمیفهمم چرا اینقدر شلوغش میکنن.


بعد‌کلی مسئله ی دیگه.  که حوصله ندارم. 


منبع این نوشته : منبع
تداعی کننده

صد و چهل و دو

بیشتر از دست خودم ناراحت بودم که به آدما اجازه دادم اینقدر به من نزدیک بشن

که مثلا برای اینکه نگران من هستن کاری رو انجام بدن یا ندن


چند روز پیش میگفتم نباید بذاری کسی بهت از یه حدی نزدیک تر بشه و سه نفر بهم گفتن بیشعورم.  شاید برون گرا هستن و درک نمیکنن.  نمیدونم. 

ولی خودخواهی اصلا بیشعوری نیست. تو اگه از من کمک بخوای من بهت کمک میکنم اگه بتونم و بخوام.  ولی این نزدیکی نباید باعث بشه تو نگران من باشی یا روو زندگی تاثیر بذاری یا من روو زندگی تو تاثیر بذارم.  شاید تو فکر میکنی درستش اینه ، ولی من اینجوری فکر نمیکنم! 


از دست خودم ناراحتم. 


کبود هم شدم. 


منبع این نوشته : منبع

صد و‌ چهل و چهار

آااااای تکتمی که دیروز اولش عصبانی شدی و بعدش خواستی شسته بشه و برده بشه، و هیچ کاری نکردی

آاااای تکتمی که امروزم خسته بودی ، بعد از خوابیدن هم تنرکز نداشتی و نشستی اول فیلم چرت دیدی ، بعد سعی کردی به رشد زینب کمک کنی

با تو ام!  فردا اگر خواص موجی ذرات رو کامل نخونی و خلاصه ی اخلاقت رو شروع نکنی و پراش و فرانک هرتز رو یاد نگیری و مکانیک خودت رو به درس استاد نرسونی.. 

اگر فردا حتی یکی ازین کارهات بمونه تکتم!!!  دیگه خودت میدونی. 

برای جمعه هم کارای دیگه ای دارم برات

مدل های اتمی و بقیه ی آزمایش ها به علاوه ی هر چی که میتونی لاگرانژی

تازه خلاصه ی اخلاقم هست! 


منبع این نوشته : منبع

صد و چهل و هفت

اول . داشتم فکر میکردم به حرفام و نوشته هام. و دیدم بعضی جاها خیلی خیلی خیلی دو وجهی بودم. یه جوری که خودم هم اگه از بیرون به قضیه نگاه کنم یه چیز دیگه برداشت میکنم!

دوم . بازم کاش بودی.

سوم . تصمیم گرفتم خیلی چیزها رو نگم. حتی همین الان که داشتم "اول" رو می نوشتم تصمیم گرفتم کمتر حرف بزنم و کمتر بنویسم. تصمیم گرفتم کمتر از گوشیم استفاده کنم. تصمیم گرفتم... کمتر حرف بزنم. و این کمتر حرف زدن خیلی دلیل داره. دو تاش اصلی هستن.... یکی اینکه خیلی چیزا رو اصلا نمیشه گفت. دیگری هم اینکه اگر حرف بزنم اتفاقات برام تکرار میشن و حساسیت های جدیدی هم ممکنه پیدا کنم.

چهار. ظهر جلو اون همه آدم نباید میگفتم. ولی جدی، چرا من؟ البته این موضوع به "من" بودن من ربطی نداره. یعنی اون این کار هارو به خاطر این نکرده که فلان ویژگی منحصر به فرد و دوست داشتنی رو دارم. چه، من اصلا خیلی هم معمولی ام، معمولی تر از معمولی. اونم که میشناسم، اصلا آدمی نیست که از من خوشش بیاد. مسئله اینجاست که من خودم اجازه دارم یه سری اتفاق بیفته.(آره من خودم اجازه دادم و بعضا میخواستم بعضی اتفاقات بیفتن حتی) و مشکل هنوز اینجا نیست!! مشکل اینکه که اون اتفاقات در ذهن من یه سری نتیجه باید داشته باشن و در ذهن ایشون یه سری نتیجه ی دیگه. و الان هیچ کس این وسط به خواستش نمیرسه و فقط همه چی آکوارد و آکواردتر میشه.


+دقت کنین کی داره این حرفا رو میزنه. :| :| :(


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,گرفتم ,تصمیم ,معمولی ,اتفاقات ,اینکه ,تصمیم گرفتم ,گرفتم کمتر ,خودم اجازه ,خیلی خیلی

صد و چهل و هشت

میخندی تا دنیا رنگی تازه شود...! 

ولی خندیدنت به ضررت تموم میشه آخرش.  باعث ناراحتیت میشه.. 


پیش بینی میشه حدود دو هفته آرامش داشته باشم. :)  تا ببینیم چی میشه. 


انگشتر سارون رو دستم کردم :)) 


+کمتر از خودمان تعریف کنیم. 

++بیشتر به کارهایمان فکر کنیم. 


منبع این نوشته : منبع
میشه